قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند بس خجالت که از این حاصل اوقات ب
عشق من !
امروز تو نبودی ، بودی ولی نه با من بودی و نه حتی با خودت، عجیب جدی و ترسناک بودی . ترساندیم.
خسته بودی ، کمی غمگین در ظاهر، در دلت انگار آشوبی به پا بود. انگار .....
با همه تفاصیل وای که برایم چه دوست داشتنی بود . من در خستگی و خلسه بودم و تو در مقابلم مشغول دلبری . دوست داشتم همین جور مینشتیم به تفحص و حظ بصر و شعف روح ، طبق معمول زود تمام شد ( بقول استاد ؛ناگاه چه زود دیر میشود)
عشق راز سر به مهر است . برای من یک حس غریب نا اشناست . نمیدانم که میشناسمش یا ته . گاهی فکر میکنم استادم و سوار بر قایق احساسم و گاهی انچنان نا اگاهم که تصور هم نمیتوانی بکنی.
بگدریم اینهم فال امشب :
| خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم | شطح و طامات به بازار خرافات بریم | |
| سوی رندان قلندر به ره آورد سفر | دلق بسطامی و سجاده طامات بریم | |
| تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند | چنگ صبحی به در پیر مناجات بریم | |
| با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم | همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم | |
| کوس ناموس تو بر کنگره عرش زنیم | علم عشق تو بر بام سماوات بریم | |
| خاک کوی تو به صحرای قیامت فردا | همه بر فرق سر از بهر مباهات بریم | |
| ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد | از گلستانش به زندان مکافات بریم | |
| شرممان باد ز پشمینه آلوده خویش | گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم | |
| قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند | بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم | |
| فتنه میبارد از این سقف مقرنس برخیز | تا به میخانه پناه از همه آفات بریم | |
| در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی | ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم | |
| حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز |




